داستان کوتاه: لای نور
آفتاب ظهر بندر بوشهر به یک وجبی فرق سرم رسیده بود، شرجی هم کلافهترم میکرد. همه پولم را برای...
Read More
Select Page
عباس زالزاده | ۳ مرداد ۱۴۰۵
آفتاب ظهر بندر بوشهر به یک وجبی فرق سرم رسیده بود، شرجی هم کلافهترم میکرد. همه پولم را برای...
Read Moreعباس زالزاده | ۱۴ آبان ۱۴۰۴
من ناصرم کارگر روزمزد شرکت نفت نه رسمیام، نه قراردادی یه چیزی بین سایه و دود از اونایی که تو...
Read Moreعباس زالزاده | ۱۰ مهر ۱۴۰۴
باد گرم از لابهلای لولههای فلزی پالایشگاه میگذشت. صدایی سوتمانند در گوش میپیچید و انگار کسی...
Read Moreعباس زالزاده | ۲۱ شهریور ۱۴۰۱
نویسنده: عباس زال زاده ۱ صبح هر دو ساکت روی صندوق تمرهندی در گوشهای از لنج نشسته بودند،...
Read More