یک شعر از پرویز میرمکری
آیتاللههای دراکولا از سَردابههایِ تاریکِ خدا
به دامنهٔ سرزمینِ غمگین و شریفِ من خزیدهاند
و قطرههای خونی که از گلویِ جوانهایِ نحیفِ من
به پنجرهٔ جهان چکیدهاند
خوابِ مرگ مرا رنگی کردهاند
و در این دوردست قلبِ تبعیدی من
پرچم فراق در دست
به دیوارم میکوبد
۱۲ ژانویه ۲۰۲۶ – اتاوا





















