یک شعر از ناهید گرداب
حتی
حتی
انار بغضش را
میترکاند
وقتی نفسش
تنگ میآید
آنگاه خونش را
بی پروا
جاری میکند
بر دستان معشوقهاش
آه
از خودم
که نیستم
در آن حدی
که ارادهای بایدم
تا
ارادتی کنم
به خواستهام
به میل درونیام
که تو را
از دستان نااهلان بستانم
من
از تو شرمگینم
که عشقت را
توان نگه داشتنش نبود
و من میدانم
میدانم
که مردهای
بیش نخواهم بود
بعد از رفتِ تو
و چنان بیزارم
از خود
چون کرکسان مردهخواری
که هیچ کسشان
دوست نیست
#ناهید_گرداب(#یلدا)





















