یک شعر از حسن سهرابی
در آغوش چشمانت چون اسیری بیدفاع خود را به باد سپردهام بادی که نام تو را از میان شاخههای خسته...
Select Page
حسن سهرابی | ۲۴ تیر ۱۴۰۵
در آغوش چشمانت چون اسیری بیدفاع خود را به باد سپردهام بادی که نام تو را از میان شاخههای خسته...
حسن سهرابی | ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
تکیه بر دیوار تکیه بر دیوار شب کردم،دلم بی تاب و تنها بود چراغی خسته می سوزید و شهرم سرد و یلدا...
حسن سهرابی | ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
1 نمیدانم چه زمان اتفاق افتاداما یک روزکودکیماندر کوچهپسکوچهها جا ماندو مابیاختیاربزرگ...
حسن سهرابی | ۷ آذر ۱۴۰۴
خبرت هست که بعد از تو دگر هیچ نیامدخوشی از شهر دلم رفت و اثر هیچ نیامد شب من گریه شد و ماه دلم...
