یک غزل از حمید فرحناک
باران به صبا گفت، سپیدار کجاست؟ آن تشنهترین، تشنهی دیدار کجاست؟ زد رعد به اقلیم درختان ستبر...
Read More
Select Page
حمید فرحناک | ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
باران به صبا گفت، سپیدار کجاست؟ آن تشنهترین، تشنهی دیدار کجاست؟ زد رعد به اقلیم درختان ستبر...
Read Moreحمید فرحناک | ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
1 درخت … به شاخه هایش مینازد گوزن …. به شاخهایش من …، پژواک خستهی کوه بز کوهی برایم شاخ شانه...
Read Moreحمید فرحناک | ۱۹ بهمن ۱۴۰۴
۱ شب را بیاویز پشت پنجرهی ماه ستاره، ستاره، «ناز شصتت» …نشانه میروند لبخندهای تو را باران اگر...
Read Moreحمید فرحناک | ۱۶ دی ۱۴۰۴
برگشته از خود،…[دریا](توفانش گرفته بود«ماه وُ مِه» را نمی دید)جامه دریده وُ کرجی شکسته وُ...
Read Moreحمید فرحناک | ۱۳ آذر ۱۴۰۴
پاییزان***عمری به درازا کشید پهنای هیچ باندی /بازی ام نگرفت !قد بلند سایه ی باد بر دیوار !!واین...
Read More