غزلی از سعید کرمی
امشبم گمانم عشق بی پروا بیایداز تار پود قلب من بالا بیایدچو کشتی خسته میان سیل غمهاماندم که شاید ناخدا اینجا بیایدپاییز است فصل کوچ و مرگ اماکاش آخرین برگت به سوی ما بیایددر ساحل دلدادگی چشمهایتآرامشی از شمس خوبیها...
Read More
Select Page
سعید کرمی | ۲۹ تیر ۱۴۰۳
امشبم گمانم عشق بی پروا بیایداز تار پود قلب من بالا بیایدچو کشتی خسته میان سیل غمهاماندم که شاید ناخدا اینجا بیایدپاییز است فصل کوچ و مرگ اماکاش آخرین برگت به سوی ما بیایددر ساحل دلدادگی چشمهایتآرامشی از شمس خوبیها...
Read Moreسعید کرمی | ۶ خرداد ۱۴۰۳
در میان این هجوم سایههای عاشقانه
تو بیا تا در کنارت پر بگیرم شاعرانه
سعید کرمی | ۳ اردیبهشت ۱۴۰۳
تنم داغه دارم تبخیر میشم
ببین با هرم عشقت پیر میشم
